تبليغاتX
دچار باید بود...
دچار باید بود...
عیدانه...

 

این هم فال شب عید پاک:

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی ست

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی ست

 مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

 نیت خیر مگردان که مبارک فالی ست

 کوه اندوه فراقت به چه حیلت بکشند

 حافظ خسته که از ناله تنش چون نالی ست...

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 2:7  توسط اولین | 
بلور رؤیا...


ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهایمان چو شاخهء سنگین ز بار و برگ
خامش ، بر آستانه محراب عشق بود


من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید
هر لحظه میچکید ز مژگان نازکم
بر برگ دستهای تو شبنم سپید


گوئی فرشتگان خدا در کنار ما
با دستهای کوچکشان چنگ میزدند
در عطر عود و نالهء اسپند و ابر دود
محراب راز پاکی خود رنگ میزدند


پیشانی بلند تو در نور شمع ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساقهای نقره نشانش نشسته بود
در زیر پلکهای تو رویای روشنی


من تشنهء صدای تو بودم که می سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند
افسانه های کهنهء لبریز راز را


آنگه در آسمان نگاهت گشوده شد
بال بلور قوس و قزح های رنگ رنگ
در سینه قلب روشن محراب می تپید
من شعله ور در آتش آن لحظهء درنگ


گفتم خموش «آری» و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 1:3  توسط اولین | 
شايد محال نيست...

 

 آن کس که درد عشق بداند

 

اشکی بر این سخن بفشاند:

 

این سان که ذره هایِ دلِ بی قرارِ من

 

سر در کمندِ عشقِ تو، جان در هوای توست

 

شاید محال نیست که بعد از هزار سال،

 

روزی غبارِ ما را، آشفته پوی باد؛

 

در دور دستِ دشتی از دیده ها نهان،

 

بر برگِ ارغوانی،

                     پیچیده با خزان

یا پایِ جویباری،

                   چون اشک ما روان

 

پهلویِ یکدگر بنشاند!

 

            ما را به یکدگر برساند!

 

فریدون مشیری

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 23:6  توسط اولین | 
میلاد...
 

صدای بهم خوردن بال معصوم فرشته ها می آید انگار آمدن تو نزدیکست....

لمس ِبودنت مبارک نازنینم...

 من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگیت، بزرگی و آرامش قلبت و

 صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز....

این.... را بگیر؛ نترس، می تپید برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم...

آن هم پیشکش ...

 

در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار

              کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش...

 

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 23:26  توسط اولین |