![]() |
دچار باید بود... |
![]() |
|
تقدیم به تنها بهانه ی زندگیم...
|
|
ای چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن ای که حرف های قشنگت من رو آشتی داده با من من و گنجشک های خونه دیدنت عادتمونه به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه باز میای که مثل هر روز برامون دونه بپاشی من و گنجشک ها می میریم تو اگه خونه نباشی..... همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرف هام بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس هام عطر حرف های قشنگت عطر یک صحرا شقایق تو همون شرمی که از اون سرخه گونه های عاشق شعر من رنگ چشاتــه رنگ پـــاک بی ریایی بهترین رنگی که دیدم رنگ زرد کهربایی من و گنجشک های خونه دیدنت عادتمونه به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه...
من و گنجشک ها می میریم تو اگه خونه نباشی.....
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:46 توسط اولین |
|
|
آب و آتش...
|
|
دریا... صبور و سنگین... می خواند و می نوشت: خاموش اگر نشستم؛ مرداب نیستم... روزی که بر خروشم و زنجیر بگسلم روشن شود که آتـشم و آب نیستم...
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 1:27 توسط اولین |
|
|
هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد...
|
|
و خداوند عشق را آفرید... رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند کوه ها با قله ها و دریاها با موج ها زندگی پیدا میکنند و انسانها ... همه انسانها با عشق... فقط با عشق ... پس بارخدایا بر من رحم کن بر من که می دانم ناتوانم رحم کن باشد که خانه ای نداشته باشم باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم باشد که دست و پائی نداشته باشم اما نباشد... هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد... هرگز نباشد... آمین
|
|
2 نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 14:7 توسط اولین |
|
|
غسل تعمید...
|
|
چشماـت نه اینکه اسیر غمی باشد، دریایی اسیر چشمانت است که ابر نشده، باریدنش می آید سرت را به سینه فشردم... آنقدر که تپش های قلبم با هق هق زدنت میزان شد دوای قلب زخم خورده ات...
هر بار که اتصال نگاهت را مژگانت می برد نمی دانم سهم من از عشق چند می شود من که حسابگر خوبی نیستم بگذار دستم را روی قلبت بگذارم و با انگشت هایم بشمارم... سایه های شب
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 1:49 توسط اولین |
|
|
نگاه...
|
|
گاه... یک لبخند، آنقدر عمیق می شود که گریه می کنم... گاه... یک نگاه،آنچنان سنگین است، که چشمانم رهایش نمی کنند... گاه... یک سکوت، آنقدر سنگین است، که مسحورش می شوم... و گاه... یک عشق، آن قدر ماندگار است که دچارش می شوم... سراپا دچار... سرشار از عشق... لبریز از مهر... و خدایی که از آن بالا نگاهمان می کند...
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 12:46 توسط اولین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دچار يعنی عاشق،
و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دريای بيکران باشد . هميشه فاصلهای هست ، دچار بايد بود... |
|
RSS
|