![]() |
دچار باید بود... |
![]() |
|
شراب تلخ می خواهم...
|
|
حیف است طایری چو تو در خاکـدان غم زینجا به آشیـــان وفــا می فرستمت ساقی بـیا که هاتــف غیبم به مـژده گفت با درد صبر کن که دوا می فرستمت *** ز آنجا که رسم و عادت عاشق کشی تست با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن حافظ و وصــــــــــال می طلبد از ره دعا یارب دعا خـســـته دلان مستجاب کن شراب تلخ می خواهم که مرد افگن بود زورش مگر یکدم بـیاسایم ز دنیا و شر و شورش... دل خســـته ام... شکسته ام... خســــته ام... خواب در چشم ترم می شکند... یارب...دعایم را مستجاب کن... بس است دیگر!!! تمامش کن!!!
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 2:16 توسط اولین |
|
|
کمکم کن...
|
|
عاشقم مثل مسافر عاشقم عاشق رسیدن به انتها عاشق بوی غریـبا نه ی کوچ تو سپیده ی غریب جاده ها من پر از وسوسه های رفتنم رفتن و رسیدن و تازه شدن توی یک سپیده ی طوسی سرد مثل یک عشق پر آوازه شدن
کمکم کن... من و تو باید به فردا برسیم چشمه کوچیکه برامون ما باید بریم به دریا برسیم دل ما دریایـیه تو رگ بودن ما شعر سرخ رفـتـنه کمکم کن که دیگه
وقت راهی شدنه...
کوله بارت رو بستی همسفر...؟؟؟ دیگه چیزی نمونده... زودتر بریم که خیـــلی خسته ام... هم نفسم گرفته... هم دلم... آخه می دونی ، خیلی سخته که آدم "پرواز" رو یاد بگیره ؛ ولی نتونه بپره! خیلی سخته که پریدن بلد باشی اما وقتش رو نداشته باشی!!! تنهایی پریدن هم که مزه ای نداره... ما به هم محتاجیم... مثل گندم به زمین... مثل آدم به حوا... آسمون در انتـظارمونه... بریم که دیگه دلم طاقت نداره... هوای تازه می خوام... آماده باش که راهی بشیم همسفرم... تشنه ام... تشنه چشیدن دوباره ی طعم " درد پرواز "... دیگه چیزی نمونده...
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 1:27 توسط اولین |
|
|
دعا...
|
|
خدایا... در سالی که گذشت ، عاشقمان کردی... در سالی که می آید ، عاشق ترمان کن... کمکمان کن سال جدید را عاشقانه آغاز کنیم... و به ما صبر و طاقت ده که عاشقی را تاب آوریم... چرا که عاشق شدن سخت بود و عاشق ماندن سخت تر... آمین
سال نو مبارک...
|
|
2 نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 21:47 توسط اولین |
|
|
اشتیاق...
|
|
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت که اول نظر به دیدن او دیده ور شدم...
|
|
2 نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت 1:50 توسط اولین |
|
|
حقیقت...
|
|
برای زیبا دیدن ؛ نیازی نیست تمام زیبایی ها یک جا جمع شوند. دوست دارم پاهایم ؛ خارهای لب ساحل را هم تجربه کند، دریای پر تلاطم را ببیند ، با نسیم بازی کنم، موج ها را معنا کنم ، شبی را در بـیابان صبح کنم با آتشی روشن و یک غزل شعر... موهایم را به باد بسپارم تا عشق بازی طبـیعت را کامل کنم. شب ها ، ستاره ها را شمردن و به ماه ،خیره شدن... زیر باران رقصیدن و دعا کردن... گرمای خورشید را حس کردن و تن به خطر سپردن... رد چشمه ای را گرفتن تا به دریا رسیدن... در موج گم شدن ، آن قدر رفتن که هیچ کس، حتی سایه ای از تو نیابد. لذت یک دشت بزرگ و با تو تـنـها بودن... آری تـنـها بودن... دوست دارم یکی شوم... چه کنم که عاشقم... آنگاه که با عشق یگانه شوی جز حقیقت نخواهی یافت...
ای جان جهان ای عشق ای روح زمان ای عشق تو ایزد و یزدانم تو اهورمزدایم من ذره ای از ذاتت تو مکتب و آرمانم هم هایی و گویی هم با من و هم اویـی از توست که می تابد این پرتو جادویی ازتوست که می پاید این کون و مکان گویی ای دلیل آوازم ای دو بال پروازم می آیم و می آیی هر صبح به پیشوازم می تازم و می تازی تا دل به تو بسپارم این توش و توان از توست این شوق نهان از توست ای عشق اهورایی آواز و فغان از توست در هر دل زیبایی آثار و نشان از توست...
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1384ساعت 22:57 توسط اولین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دچار يعنی عاشق،
و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دريای بيکران باشد . هميشه فاصلهای هست ، دچار بايد بود... |
|
RSS
|