![]() |
دچار باید بود... |
![]() |
|
راز هستی...
|
|
گوش کردن به آواز باران و سفر به آبی نگاه کردن به آتش و دیدن آینده از بین شعله ها پرواز به رویا و لمس ستارگان بودن و حس بودن همه این ها ما را وادار به حرکت می کنند... آری... تا شقایق هست زندگی باید کرد، نور باید خورد، دوست باید داشت...
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 20:59 توسط اولین |
|
|
گل سرخ...
|
|
نور او می تابد به همه باغچه ها غنچه ها می شکفـند غنچه هایی که به نور و قصه زندگی شب پره باور دارند. غنچه ای اما هست که به او ایمان دارد...اما به شکوفایی خود نومید است غنچه ای که به خزان دل داده گرچه غنچه است ولی نور و سبز شدن را همه چون آب روان است. در نگاهش همه درد و اشک است غنچه ای از گل سرخ وسط باغچه ای روییده غنچه از باز شدن می ترسد از گل سرخ شدن در دل باد از همه حادثه ها می ترسد روزی از پشت نفسهای غریبانه ی عمر بلبلی می آید تا به نجوای غم و عشق و جنون دردهای خودش از یاد برد غنچه غافل گشته ز همه بود و نبود و دلش می خواهد که رخی بنماید و به بلبل گوید: منم آن غنچه گلی که ز عشق تو همه جامه به تن چاک کنم و شوم یک گل سرخ زیبا ترس طوفان حوادث نگذارد که از این پوسته بیرون آیم گل سرخی گوید: من به تو آموزم نور را باور کن و خود را! تا شوی یک گل سرخ زیبا و کنون آن گل سرخ عاشق با خدای این باغ بسته پیمان وفا و به هر صبحدمی وقت دعا می کند عهد وفا محکمتر: "من به زیبایی چشمان اهورایی تو و به سرسبزی دستان تو می اندیشم من دگر در نگه غیر، دل و جان ندهم من به میهمانی برف و یخ و سرما نروم من خزان را نستایم دیگر من سراپا عشقم عشقی از جنس امید عشقی از جنش نگاه خورشید و نگاه خورشید به سراپای وجودم جاریست..."
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 20:7 توسط اولین |
|
|
ساغر خالی...
|
|
خالی شد ساغـر شب از رخ مهتـاب می پیچـد بوی خزان در دل بی تـاب شام من بی تو بی سحـر مانـده داغ مـن بی تو بی شرر مانــده دل خسته از شب ، افتاده از پا کــی می رسد بــاز میلاد فــردا عطــش عشق در سیــنه برجاست قـقـنوسی از نور در سایه پیداست...
جایی خوانده بودم: " زمانی که ، به راستی ، با همه وجود خود آرزویی داشتی ، کل کاینات به نحوی عمل می کنند
که "تو" بتوانی به "آرزوی" خود برسی..." اما.... |
|
2 نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 12:58 توسط اولین |
|
|
عیسی دم...
|
|
گر می فروش حاجت رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
یا وصل دوست یا می صافی دوا کند
حقا کزین غمان برسد مژده امان
گر سالکی به عهد امانت وفا کند
گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند
در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست
وهم ضعیف راًی فضولی چرا کند
مطرب بساز عود که کس بی اجل نمرد
وان کو نه این ترانه سراید خطا کند
جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 1:19 توسط اولین |
|
|
قانون دنیا...
|
|
عشـق، عشـق می آفرینـــد عشق، زندگی می بخشد زندگی، رنج به همراه دارد رنج، دلشـوره می آفرینــد دلشوره، جراًت می بخشد جراًت، اعتماد به همراه دارد اعتماد، امـــید می آفرینـــد امـــید، زندگی می بخشـــد زندگی، عشـــق می آفرینــد عشـق، عشـق می آفرینـــد...
|
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 19:53 توسط اولین |
|
|
دریچه...
|
|
ایستاده ای و بودن را نفس می کشی، آری همان وقت که اسطوره ذهنت آرام به سوی تباهی می رود، همان جا که تو سطر آغاز افسانه ها می شوی، همان جا که در ادراک خاطراتی تلخ معلق می مانی، یک نفر شاید یک عاشق همچنان به انتظار توست، شاید هنوز هم، دلی برای نگاهت می تپد… پس چرا همچنان در هجوم خاطرات تلخ محصور مانده ای؟ و آن زمان که در اوج یاس و نومیدی در کلبه خاک گرفته و قدیمی ذهنت "گذشتن ها" را معنا می کنی آرام به بوم هزار رنگ خاطرات شیرین و مهربانی سرکش از شعله های جنون بیندیش. پس چرا هیچ گاه سعی نمی کنی تو ویران کننده دیوارهای کاه گلی غرور باشی؟ چرا هیچ گاه سعی نمی کنی پشت حصارهای سکوت را هم ببینی؟ چرا هیچ گاه جرات باز کردن آن دریچه ی خاک گرفته را به خود نمیدهی؟ باور کن آنجا،آن سوتر از دیوارهای کاه گلی غرور، درست پشت حصارهای کاغذی سکوت؛ دنیای روشنی است، پر از اقاقی ها که به دنبال یاس ها می دوند، باور کن آسمان آنجا مثل آسمان "هرکجا" نیست، و رودهایش برای عبور اجازه نمی خواهند، باور کن آن جا عاشقی چشم انتظار توست...
عشق او باز اندر آوردم به بند کوشش بسیار نامد سودمنـــــد عشق را خواهی که تا پایان بری بس که بپسندید باید ناپسنـــــد توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن تنگتر گردد کمنـــــد... |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 14:34 توسط اولین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دچار يعنی عاشق،
و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دريای بيکران باشد . هميشه فاصلهای هست ، دچار بايد بود... |
|
RSS
|