تبليغاتX
دچار باید بود...
دچار باید بود...
معجزه عشق...

 

منتـظر آن اتفاق خوب باش

به محض اینکه آن اتفاق بیافتد

تـنهایی به روشنایی درون

تـنهایی به آرامش خیال

تـنهایی به تجربه ای شیرین

بدل خواهد شد

آن روز نزدیک است

مسرور باش

بخوان و با زندگی برقص

راهی که تو خود را در آن پـیدا کنی

معجزه عشق است

زیرا که

تشنه به چشمه خواهد رسید

دل مشتاق عاشـق خواهد شد

و درهای بسته یکی یکی باز خواهند شد

بـیدار خواهی شد

درست مانند گلی کوچک

که زیـبایی خود را

با شکوه و طنـازی

به تو دلبرانه پیشکش می کند

خواهی شکفت

در یک لحظه شگفت انگیز

در حمایت عشق الهی

شور و سرمستی در زندگی تو جاری خواهد شد

و آرامشی ملکوتی شروع به باریدن خواهد کرد

زیرا

عشق نمی تواند در جایی غیر قلب تو بشکفد...

اگر از پایان گرفتن غم هایت

نا امید شده ای،

به خاطر بیاور...

زیباترین صبحی را که تا به حال تجربه کرده ای،

مدیون صبرت

در برابر سیاه ترین شبی هستی

که هیـچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 12:0  توسط اولین | 
سپیده...

 

در دور دست

قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لب‌های جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن.

 
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می‌فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازك نی‌ زار
مرداب می‌گشاید چشم تر سپید


خطی ز نور روی سیاهی است
گویی بر آبنوس درخشد رز سپید
دیوار سایه‌ها شده ویران
دست نگاه در افق دور

كاخی بلند ساخته با مرمر سپید...

 

"سهراب سپهری"

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 16:53  توسط اولین | 
سفر...
 

حرف های ما هنوز نا تمام ...

تا نگاه میکنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود

آه ...

آن دریغ و حسرت همیشگی !

ناگهان

         چقدر زود

                      دیر میشود !

...

وقتی به نهایت عاشقی می رسی و معشوق فاصله رو فریاد می زنه چقدر دلت می گیره...

راسته که میگن:

عشق صدای فاصله هاست...

همیشه عاشق تـنهاست...

چه کنم که با این همه عاشقی به سایه سار نگاهت آمده ام تا در کنج نگاه خسته ات پناهم دهی ...

یادته گفتم:

 تعلق نگاه خسته ات مرا بس ٬

 در پرتو نوازشگرش چیزی ست - مثل یک صدا در ذهن -

 که می گوید نباید فریاد زد.

 هوسم سکوت را به  تماشا نشستن است...

 در روزهای رنگ رنگ پاییز

                                 یا پریده رنگ زمستان٬

  دستانت آتشی ست-آرامشی ست- گرم ٬ سوزنده.

  آرامشت را حسرت ندارم

  چه آرام تو آرامش منست.

به یاد آوردم:

"...از كورسوي آسمان، ستاره اي را که اصرار داشت خود نمايي كند .

ميدانست كه در اين عصر يخي نگاهي بر تن نقره ايش خيره نميشود و انگشتي به سويش

اشاره نخواهد كرد كه بگويد : اين ستاره مال من است!

و اما او سعي داشت اندك نور اميدي را را كه در دل داشت از دست ندهد.

هر چند گاهي در دل آسمان به فراموشي سپرده مي شد و با قدرت ايمان دوباره ظاهر...

در دل احساس كردم به دنبال همدلي است و كوشش كردم تا همدلش باشم.

دوستش داشتم چون خودنمايي نميكرد...چون صادقانه عاشق آسمان بود و اميدوار...

از آن شب به بعد هر لحظه ايمان در دلم بيشتر جوشيد و تمام تلاشم بر اين شد كه

 به فراموشي قلبها سپرده نشوم.

من... من شدم و آن ستاره ي كورسوي آسمان هر شب نوراني تر و در دل من نيز

 نور ايماني درخشيد كه ستاره به وجودم بخشيده بود.

من و او همراه شديم و هر دو با هم پيمان بستيم كه در تيره ترين لحظات زندگي با هم ،

از خوشبختي مون دفاع كنيم..."

داشتم به ستاره فکر می کردم ولی... خیال تو تـنها ترین تـنهایی ها رو از من گرفت ...

بغض سنگيني بر فریاد بي صدام چيره شد...

ناگهان از قلبم صدای تو طـنین انداز شد

که به گوشم رسید:

من اینجا هستم

اینجا

تو در آنجا

به دنبال که می گردی...؟

...

امروز در لحظه های تـنهاییم

از خدا خواهش کردم...تمنا کردم...التماسش کردم...

که بهم قدرت بده تا فراق رو تاب بیارم...

که بهم طاقت بده که بتونم درد پرواز رو تحمل کنم...

که بهم صبر بده که بتونم از پیشت سفر کنم تا دوباره برسم به خودت !

آشفته ام و شیدای این آشفتگی، خیلی خیلی درد داره، ولی این درده که از من، "من" می سازه...

می دونی چرا درد داره؟چون هراز گاهی باید دور شم ، بی این که بخوام دور شم،

بعضی اوقات باید بدون تو این راه سختو برم...

آره! باید از پیشت سفر کنم تا دوباره برسم به خودت!

درد داره چون تحمل این سفرکوتاه برام خیلی خیلی سخته...

 سفر برایم هیچ چیز 

  به جز دلتـنگی ندارد.

  اما زندگی به من آموخت؛

  برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز،

  باید قدری از آن دور شد !

 

 نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد

 نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد...

...

چه خوب!

بالاخره بغض سنگینم شکست....

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 20:37  توسط اولین | 
نامم حوا است...

بنام دل،

 

این نسیم تازه ی جان آفرین

از کدامین باغ بر من می وزد؟

وز کدامین آسمان این آفتاب

کلبه ام را نور باران می کند؟

...

مرا می شناسید؟!

نامم حوا است...

دختر خورشیدم و خواهر ماه ،

من میان برادرم کوه  و خواهرم دریا نشسته ام...

آنچه مارا به هم پیوند می دهد، مهری است ژرف و نیرومند. از ژرفای خواهرم ژرف تر و از نیروی برادرم

نیرومندتر و از شگفتی دیوانگیم شگفت تر است.

گویی هزاران هزار سال می گذرد از زمانی که نخستین سپیده دم ما را بر یکدیگر پدیدار ساخت...

من زایش و پرورش و مرگ جهان های بسیاری را دیده ام.

زمانی مرداب بودم،زیر آسمان پیر،

اما از بخت سیاهم راهم افتاد به کویر...

گفتند کویر انتهای زمین است ؛ پایان سرزمین حیات!

باور نکردم.

خاک زندانیم کرد ؛ دیدم چاره ای جز خاک شدن نیست...زدم به دل کویر و خاک شدم...

خشک خشک،

آسمون هم نبارید؛ او هم سر گرونی کرد...

دریا برام یه رویا بود...

رسیدن به دریا آرزوم بود...

گذشت روزگاری ؛

اون ذره های خاک به هم پیوست و من سنگ شدم! بی روح، لخت ، بی حرکت!

دستهایم؛ دیگر توان جستجو نداشتند.

پاهایم...انگار جایی جا مانده بودند.

دلم به حال خودم سوخت! خواستم دست تنهایی خود رو خود بگیرم که ناگاه شنیدم...

می شنیدم که دارند صدایم می کنند، آری آن دورها آوایی بود که مرا می خواند...

همه را می شنیدم اما اینجا سنگی نشسته بود!
نمی خواستم جواب بدم.می ترسیدم!
می گفتند هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است...

نمی دونستم، و همین ندونستن من رو پرت می کرد تو همون انحنای ناشی از زمان و مکان...

نمی دونستم فریاد زدن و پافشاری من ناشی از جسارت و اراده ام بود و یا از سادگی و بی تجربگی؟!

نمیدونم...

من پری کوچک غمگینی بودم که در اقیانوس مسکن داشت، دلم را در یک نی لبک چوبین می نواختم،

 آرام آرام...پری کوچک و غمگینی که شب از یک بوسه می مرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا می آمد.

یک روز که به دنیا آمدم دیدم من از آغاز اینجا بوده ام! دیدم وجود مرا پایانی نخواهد بود.

دیدم دستی به سویم دراز شده...دست خدا بود!

خدا در قالب یک انسان،یک هم نوع، یک همدل، در مقابلم ایستاده بود

و لبخند می زد...

به من گفت:

- تو اینجایی؛ زنده! نمی توانند تو را از زندگی تبعید کنند...

گفتم:

-اگر آنها چشمانم را در آورند من به نجوای عشق تو گوش خواهم سپرد...

اگر آنها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند، من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای است از رایحه ی زیبایی و حلاوت نفسهای عاشقان...

و اگر هوا را از من دریغ کنند من با روحم زندگی خواهم کرد ؛ زیرا زوح خواهر عشق و زیبایی است...

 

سرنشتر عشق بر رگ روح زدند        یک قطره چکید و نامش دل شد

 

چشمانم را که سالها بسته بود باز کردم...

دیدم هنوز دلی نجیب،لجوج و دیر باور و عجیب در سینه ام ابراز وجود می کند...

من کسی بودم که تا همین دو روز پیش

منکر نیاز گنگ سنگ بود،

گریه ی گیاه را نمی سرود،

آه را نمی سرود،

شعر شانه های بی پناه را،

حرمت نگاه بی گناه را،

و سکوت یک سلام را نمی سرود

نیمه های شب نبض ماه را نمی گرفت...

یک نفر که تا کنون،

ردپای خویش را،

لحن مبهم صدای خویش را،

شاعر سروده های خویش را نمی شناخت.

گرچه بارها و بارها،

نام این هزار نام را

از زبان این و آن شنیده بود...

کسی که از اسطوره های از تهی لبریز می ترسید...

 

گفت:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند          چنین نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

 

الهام نازنینی وجودم را فرا گرفت و گفت:

 

بخوان بنام گل سرخ و عاشقانه بخوان

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی...

 

گفتم:

- تو را من چشم در راهم شباهنگام...

 

گفت:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید            که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

از غم دل مکن ناله و فریاد که دوش                  زده ام فالی و فریاد رسی می آید

 

دیگر هیچ نگفتم...

آری تو هیچ می دانستی که از سکوت هم می شود الهام گرفت؟!

....

نامم حوا است...

 

دلباخته ترین زن این کره ی خاکی...

زنی که عاشق هجرت از خود و رسیدن به بلندای وصال بود...

 

نامم حوا است...

 

زنی که تار و پود وجودش را از عشق به هم بافته اند و عشق چون آتشی است که کانون قلبش را حرارت می بخشد و هر زمان که این آتش مقدس فرو نشیند دیگر از وجودش اثری نخواهد بود...

 

...

 دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند            گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

 ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت                با من راه نشین باده مستانه زدند

  آسمان بار امانت نتوانست کشید                   قرعه کار به نام من دیوانه زدند

 

آری...

 

 نامم حوا است...

 

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 14:31  توسط اولین | 
بدون تو...
 

  بي اشک هم مي توان پرواز کرد تا سرزمين نقره اي باور يک عشق...

  بي صدا هم مي توان فريادي به بلنداي دوستت دارم ها سر داد...

  بدون نگاه هم مي شود از راز دروني قلب سخن گفت...

  اما بدون "تو" نمي شود. . . نه پرواز كرد نه فرياد زد و نه سخن گفت...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 20:9  توسط اولین | 
افسانه عشق...

 

بدنش، همچون ساقه ی سوسن در نسیم بامدادی، می لرزید؛

نوری که در دل داشت از چشمانش می تراوید؛

شرم با زبانش می جنگید تا بر آن سلطه یابد؛

او پرنیان نوازش بال هایی ظریف را احساس کرد که گرد قلب فروزانش پرپرزنان می چرخیدند ،

و عشقی بزرگ وجود او را تسخیر کرد...

عشقی که قدرتش ذهن آدمی را از دنیای کمیت و اندازه جدا می کند...

عشقی که زبان به سخن می گشاید هنگامی که زبان زندگی فرو می ماند...

عشقی که همچون شعله ای راه را نشان می دهد و با نوری که به چشم نمی آید هدایت می شود...

در ژرفای جانش ترانه ای دارد که هیچ کلامی  آن را نمی پوشاند؛

در  دانه ی دلش آوازی دارد جاودانه که همچون ردایی ابریشمین احساس او را در بر می گیرد؛

و هرگز بر زبانش جاری نمی شود...

باد می وزد و باز می ایستد ؛ دریا طغیان می کند و آرام می گیرد؛

اما قلب او سپهری است ساکت و صاف، و ستاره ای که در آن می درخشد همیشه پر نور است...

 

وقتی نگاهش را دید، خورشید را هم دید که به شب می نشیند؛

 

برق نگاهی را دید از چشمانی به رنگ عسل، همیشه مرطوب؛ به رنگ شب که در افق طلوع می کند.

 

لبانی را دید فرزانه و نیمه باز، مردد بین سکوت و لبخند؛

 

بر چهره ای نه روشن نه تاریک، نه سوخته ، نه بی رنگ...

 

آسمان رنگ گرفت ، زمان متوقف گردید ، گویی که روح جهان با همه عظمت خود، با

 

همه رمز و راز "بیان بدون کلام" خود، بر او ظاهر شد...

 

              وقتی او برای اولین بار عشق را شناخت ، تصور  داشت که "آن" خود به تنهایی کامل است.

 

              ولی دریافت که انعکاس و برگردانیست از همه ی آنچه آفریده شدند.

 

              پس آنرا پدیده ای دید  با شوریدگی ها، نگرانی ها،اضطراب ها، کوشش ها، کشش ها و

 

خواهش هایش...

 

عشق عادت ندارد همانند صحرا باشد و ساکن. مثل باد ، باد باشد و گذرا...

 

و نه همانند خورشید...ناظر از دور باشد و عابر.

 

تپه های شنی با وزش باد جابجا می شوند ولی...

 

صحرا همیشه صحرا باقی می ماند ؛

 

و این است افسانه ی عشق...

 

...

 

آری،آغاز دوست داشتن است،

گرچه پایان راه ناپیداست،

من به پایان دگر نیندیشم،

که همین دوست داشتن زیباست...

  

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

چون سر آمد دولت شبهای وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

...

 

 

2 نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 18:30  توسط اولین | 
درد عشق...
 

 عشق با درد همراه است، چون رشد را موجب می شود.عشق با درد همراه است چون عشق چنین می طلبد.عشق با درد همراه است چون عشق دگرگون می کند.عشق با درد همراه است چون در عشق از نو زاده می شوی...

 آن گاه که در پیوند عمیق با کسی هستی، نیاز عمیقی به تـنها بودن حس می کنی.کم کم احساس می کنی که از پا افتاده ای.فرسوده ای.خسته ای.خستگی لذت بخش.خستگی شادی بخش...اما هر هیجانی با فرسایش همراه است.بی نهایت زیبا است که پیوند یابی.اما اکنون دوست داری که باز به خلوت خود بازگردی تا دوباره سرشار شوی دوباره در ذات وجودت ریشه بزنی...

"اوشو"

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 19:56  توسط اولین | 
مثل آدم به حوا...

 

ما به هم محتاجیم

مثل گندم به زمین ، مثل شوره زار به آب

ما به هم محتاجیم 

مثل ما به آدما ، مثل یه ماهی به آب

مثل آدم به حوا

ما به هم محتاجیم...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 0:21  توسط اولین |