![]() |
دچار باید بود... |
![]() |
|
زمزمه های عاشقانه...
|
|
چشمانش؛ قلبم، و نگاهش؛ آزادیم را ربود... احساسش بر تخت قلبم نشست، خلوصش به من زیبایی آموخت، و غرورش مرا دیوانه کرد... او به من دیوانه وار دوست داشتن را هدیه کرد... و بس عاشقانه مرا عاشق کرد... *** معنای زنده بودن من با تو بودن است... نزدیک... دور... رها... اسیر... دلتنگ... شاد... آن لحظه که بی تو سر آید مرا مباد... معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو، همیشه با تو، و برای تو زیستن است... *** از دست غیبت تو شکایت نمی کنم تا نیست غیبتی نبود لذت حضور گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد ما را غم نگار بود مایه سرور حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی؟ در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور...
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 20:19 توسط اولین |
|
|
دولت یار...
|
|
روز هجران و شب فرقت یار آخر شــد زدم این فال و گذشت اختـر و کار آخر شد آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبـــت در قــــــدم بــــاد بهــــــار آخـر شد آن پریشانی شبــهای دراز و غـــــم دل همه در ســــایه ی گیسوی نگار آخر شـد باورم نیست ز بــد عهدی ایام هنـــــوز قصـــه ی غصه که در دولت یار آخر شد ساقیا لطف نمودی قدحــــت پر می باد که به تدبیــر تو تشویش خمـــار آخر شد در شمـــار ارچه نیاورد کسی حافظ را شکر کان محنــت بی حد و شمار آخر شد
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 21:49 توسط اولین |
|
|
شمع و پروانه...
|
|
تا عشق به پروانه در آموخته اند زو در دل شمع آتش افروخته اند پروانه و شمع این هنر آموخته اند کز روی موافقت بهم سوخته اند
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 20:44 توسط اولین |
|
|
ژرفای مهر...
|
|
...ما به تو بسیار مهر داشتیم. گرچه مهر ما بی زبان بود و حجاب بر چهره داشت. ولی اکنون مهر، با صدای بلند تو را می خواند و در پیش تو برهنه می شود .همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد ، تا آنگاه که ساعت فراق فرا می رسد ...طلب کردن تنهایی به معنای از در راندن تو نیست .در واقع به برکت عشق توست که گذران در تـنهایی میسر شده است...
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 14:40 توسط اولین |
|
|
شب و ستاره...
|
|
چرا اینقدر از سیاهی می ترسیم؟! مگر آن، چه دارد که اینهمه از آن فراری هستیم؟! مگر "شب" سیاه نیست...؟! پس چرا از شب نمی ترسیم؟! چرا در سیاهی پر ابهت شب،غرق می شویم و از سکوت مطلق آن آرام میگیریم...؟ ... بر من خرده مگیرید...این سیاهی نشانه ی غم نیست... من در این سیاهی ، قدرتی حس کردم ؛ بی کران... قدرتی که از رنگ دنیا بیزار است... من در اوج این تاریکی ، نور سفیدی دیدم... دنیا را باید از سیاهی رو به سفیدی دید! سالیان درازی؛ از ترس همان سیاهی؛ در سفیدی مطلق ماندم،اما هیچ چیز نیافتم...هیچ چیز... از گذر،گذشتم و به جایی رسیدم که برایم غریب بود... اما از سیاهی نترسیدم! چون کوله بارم پر از "نور" بود... سیاهی را به پلیدی تعبیر نکردم...چون احساس کردم سیاهی و سفیدی مکملند... می توان جزئی از هر دو بود...چون هر یک به تنهایی کاملند... من از تاریکی نترسیدم،چون فقط آنجا بود که می توانستم "خودم" باشم... در آنِِ؛ می توانستم "خدا " را لمس کنم... ... بیایید چشمانمان را باز کنیم... بیایید در اوج این سیاهی،به دنبال خوبی ها باشیم...به دنبال عشق... بیایید از این تاریکی نترسیم و در عظمتش رها شویم... بیایید در این بین،به دنبال جای پای خدا باشیم... بیایید در این شب سیاه ، به دنبال ستاره ی خود بگردیم... ... شب های تاریک ؛ وقتی که هیچ ستاره ای نیست، آسمون دلش می گیره... شب هم بدون ستاره، یه روز طاقت نمی آره... شب های بعد؛ آسمون پر از ستاره ها میشه ، اما حالا دیگه شب دوام نمی آره... شب به دنبال پر نورترین ستاره می گرده... ستاره هم سالهاست "عاشق" شب شده... ... و حالا ستاره می تونه در سکوت مطلق شب آواز عشق سر بده... آوازی آسمانی که همه ی عالم برای شنیدنش مشتاقند... و خداوند در ملکوت آسمان لبخند خواهد زد... آخر تا رنجی گران نباشد، گنجی گرانبهاتر یافت نگردد... پس ستاره را در یابید... او "دچار" شب شده... |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 11:48 توسط اولین |
|
|
درد پرواز... من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه ی نور ، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه... آن دورها آوایی ست که مرا می خواند... ... دریافتم، دریافتم که راز بیان جهان چیست و با ارزشترین پاره ی قابل فهم آن برای تمامی انسانها کدام است. قسمی را که انسان در وجود هیجان زده ی خویش احساس می نماید، در روح حراسان خود میبیند و در قلب ملتهب خود حس می کند... نامش "عشق" بود، چیزی قدیمی تر از آفرینش انسان و پیدایش صحرا بود.چیزی که با درخششی متفاوت و نیروی رازگونه ی خود در افق احساس انسانها ، با تلاقی دو نگاه طلوع می کرد... فقط "آن لحظه" باقی می ماند، لحظه ای که گویای "حال" است و واقعیتی ، که گویی: " نگاهی"، همه ی آنرا از پیش دید و" دستی" همه ی آنرا از پیش نوشت.همان دستی که " عشق" را پدید آورد و عشق بزرگ را در دل نیمه ی دیگر انسانی جای داد... ... دیگه تنها نیستم،حس می کنم که دیگه متعلق به خودم نیستم،روحم داره مفهوم یکی شدن رو می چشه. احساس می کنم که ایستادم رو به یک جاده ی طولانی، یه جاده که هیچ چی ازش نمی دونم، ولی یک حس متبلور داره منو میکشه جلو.هر قدمی که بر می دارم یک گوشه ی دیگه از خودمو می شناسم. هیچی از این "هیچی" نمی دونم!!! شیرینیه راه به اینه که همسفرم کسیه که می خواد از جنس خودم شه، همسفری که پا به پام میاد و من رو دقیق زیر نظر داره.دو تا مسافر که با هم قدم بر می دارن و با هر قدم مزه یکی شدنو بیشتر می چشن. حسه غریبیه ... می خوام برم به استقبال بقیه ی جاده...می خوام گوش دل به پیغام سروش کنم... می خوام برسم به اون حس قشنگی که الان هیچی ازش نمی دونم ولی از همین الان دارم حسش می کنم. می خوام قهرمان قصه ی " بی پر و بال پریدن " باشم. نمی دونم اسم این حسی که دارم چیه! این حسو نمی شناسم. نمی دونمش ولی می دونم که سر تا پا "دچار" این حسم؛ و همین ندونستن و دونستنه که قشنگه... شادم از اینکه به زور روزگار در مسیری قرار گرفتم که خودم هم پایانش رو نمی دونم... اگر می دونستم، و اگر پایان این حس غریب هم مثل بقیه حسام زمینی بود، دیگه "بی بال و پر پریدن" معنی نداشت... قدر این "بی بال و پر پریدن" ، از "تهی پر شدن" و این شیرینی "بیان بدون کلام" رو با تمام وجودم می دونم...
امروز زیباترین حس های دنیا در من جمع شد...رفتم سراغ حافظ ، فال گرفتم: در خرابات مغان نور خدا می بینم ... تعلق نگاه خسته ات مرا بس در پرتو نوازشگرش چیزی ست -مثل یک صدا در ذهن که می گوید نباید فریاد زد. هوسم سکوت را به تماشا نشستن است... بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق ، تر است... ... بهترینم... امروز من و تو ، ما...، خدا رو دیدیم...بادی که به صورتمون می زد ، دست خدا بود... داشت نگاهمون می کرد ، نوازشمون می کرد ... انگار خدا هم "دچار" شده بود... همسفرم... من امروز پروانه شدم...پرواز کردم...بیرون کشیدن خودم از پیله ای که سالها توش خواب بودم درد داشت...ولی تا امروز دردی به این شیرینی رو احساس نکرده بودم...درد پرواز...تعلق...شیدایی... من به خودم می بالم... این آرامش رو، تعلق نگاه خسته ات رو، اشک حلقه زده در چشمهات رو، خلوص احساست رو، آغوش گرمت رو... و این درد شیرین پرواز رو، با هیچ چیزی در دنیا عوض نمی کنم... ... بیا با هم این درد رو تحمل کنیم... "در خرابات مغان نور خدا می بینم"
لبریز از احساسم... یکی شدیم... گویی دچار شدیم همسفر... راه درازی در پیشه... تا به امروز چنین قدرتی رو در خودم ندیده بودم! دارم اوج می گیرم... همه ذرات وجودم متبلور شده اند... ... ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد آری... دچار باید بود...
|
|
2 نوشته شده در
شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 12:19 توسط اولین |
|
|
کاش می دانستم چیست آنچه از چشمان تو تا عمق وجودم جاریست...
|
|
2 نوشته شده در
جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 16:55 توسط اولین |
|
|
سکوت...
|
|
در سرای ما زمزمه ای در کوچه ی ما آوازی نیست شب گلدان پنجره ی ما را ربوده است... و من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است...
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 18:44 توسط اولین |
|
|
به کوی میـکده یارب ســــــــحر چه مشغلــه بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی است
به نالـه ی دف و نی در خــروش و غلغلـه بود مبــــــــاحثی که در آن مجلــس جنون می رفت
ورای مدرســــه و قــال و قیـل مسئـلــــه بود دل از کــرشمه ســاقی به شـــکر بود ولــــی
ز نـامســـاعدی بختــش انـــدکی گلــــــــه بود
قیاس کــــردم و آن چشــم جاودانه ی مست
هزار ســـاحر چون ســــامریش در گلــه بود بگفتمــش به لــــبم بوســه ای حوالـــت کن
به خنــده گفت کی ات بـا من این معامله بود ز اخترم نظری سـعد در ره اسـت که دوش
میــان مـاه و رخ یــــار مـن مــقـابلـــه بود دهــان یــــار که دوای درد حافظ داشــــت
فغـان که وقت مــروت چه تنگ حوصله بود
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 10:40 توسط اولین |
|
|
ستاره...
|
|
گفتند ستاره را نمی توان چید... ستاره های درونت را در شب چشمانت رها ساز از وبلاگ لحظه ها... |
|
2 نوشته شده در
شنبه نهم مهر 1384ساعت 11:26 توسط اولین |
|
|
دریچه...
|
|
ما چون دو دریچه روبه روی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم
هرروز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت، اما آه همچون شب و روز،تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد! |
|
2 نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1384ساعت 20:53 توسط اولین |
|
|
حال را گم کرده ام
|
|
آمال و آرزوهای آینده
با حسرت فرصتهای گذشته
در هم آمیخته
و من در این میان حال را گم کرده ام از وبلاگ تنهاترین مرد |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 1:2 توسط اولین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دچار يعنی عاشق،
و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دريای بيکران باشد . هميشه فاصلهای هست ، دچار بايد بود... |
|
RSS
|