دچار باید بود...

 

آن گاه که...

ضربه های تیشه زندگی را 

             بر ریشه آرزوهایت حس می کنی؛            

به خاطر بیاور که...

زیبایی شهاب ها

از شکستن قلب ستارگان است! 

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 20:11  توسط اولین | 
یک جمله زیبا...
 

 بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثهء عشق ، تر است...

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 19:35  توسط اولین | 
غمی دارد این سینه...

 

 ...بدین سان "شب ها" می گذرند ، و ما در بی خبری به سر می بریم؛

 "روزها" به ما خوش آمد می گویند و به استقبالمان می آیند.اما ما در ترسی

 همیشگی از روزها و شب ها زندگی می کنیم.تا کی باید سنگینی این ترس را بر

 شانه ی وجودمان تحمل کنیم؟

 می گویند:پایان شب سیاهی ، سپیدی است!

 روزگار درازیست که در انتظار این سپیدی نشسته ام ولی نمی دانم چرا هر بار به این

 سیاهی نگاه می کنم ، آن را تیره تر از قبل می یابم؟!

 نمی دانم به دنبال چه می گردم...

 چند شبی است بی هیچ حرف و حدیثی اینجای سینه ام گرفته...دلم...

 غمی دارم به وسعت یک دریا...

 گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است...

 بیش از هر زمان دیگری می خواهم تنها باشم . تنهای تنها...

 گویند: در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ؛

 باشد! تحمل می کنم!

 حاضرم این بها را در ازای یافتن گمگشته ام بپردازم.

 ولی...

 گویی حتی فراموش کرده ام که به دنبال چه می گشتم!

 نکند...

 نکند به دنبال "خودم" بودم؟!

 شاید! نمی دانم!

 

                                   بشکن دلم که رایحه ی درد بشنوی

                                                  کس از درون شیشه نبوید گلاب را...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 21:34  توسط اولین | 
ای شما...
 

ای شما !
ای تمام عاشقان هر کجا !
از شما سوال می کنم :
نام یک نفر غریبه را
در شمار نام هایتان اضافه می کنید ؟

یک نفر که تا کنون
رد پای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود

یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را
حرمت نگاه بی گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی سرود
نیمه های شب
نبض ماه را نمی گرفت
...

ای شما !
ای تمام نام های هر کجا !
زیر سایبان دست های خویش،
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می دهید ؟

ق . امین پور

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 1:35  توسط اولین | 
پشت درياها ...


قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 23:33  توسط اولین | 
گزیده ای از کتاب "عاشقانه ها" اثر جبران خلیل جبران...

 

 من آمده ام تا سخنی را بگویم و آن را خواهم گفت.

 من آمده ام تا در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی ، زندگی کنم.

 من این جایم ، زنده ؛ نمی توانند مرا از زندگی ام تبعید کنند.

 اگر آنها چشمانم را در آورند من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد.

 اگر آنها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند،من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای  است از رایحهء زیبایی و حلاوت نفس های عاشقان.

 و اگر هوا را از من دریغ کنند من با روحم زندگی خواهم کرد ؛  زیرا روح ، خواهر عشق و زیبایی است.

 من آمده ام تا برای همه و در میان همه باشم....

 من از آغاز اینجا بوده ام و تا پایان نیز خواهم بود ؛  زیرا وجود مرا پایانی نخواهد بود.

 در ژرفای جانم ترانه ای دارم که هیچ کلامی آن را نمی پوشاند،

 در دانهء دلم آوازی دارم که همچون جوهر بر کاغذ نمی لغزد.

 این آواز همچون ردایی احساس مرا در بر می گیرد،

 و هرگز مانند رطوبت بر زبانم جاری نمی شود...

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 21:45  توسط اولین | 
پرنده ی خارزار...

 

... در افسانه ای آمده است که پرنده ای تنها یک بار در عمر خویش می خواند و چنان شیرین

  می خواند که هیچ آفریده ای بر زمین به او نمی رسد.از همان دم که از لانه خود بیرون می آید در پی

 آن می شود که شاخه هایی خار دار بیاید و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد...

آنگاه همچنانکه در میان شاخه های وحشی آواز سر می دهد بر درازترین و تیزترین شاخه می نشیند.

و در حال مرگ، با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود ، رنج جان دادن را زیر پا

می گذارد.آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام می شود.همهء عالم برای شنیدن آوازش

بر جای خود میخکوب می شوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند می زند.

آخر ، تا رنجی گران نباشد، گنجی گرانبهاتر یافت نگردد.

باری آن افسانه چنین می گوید......

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 12:27  توسط اولین | 
گفتی با دل شکستگان نزدیکی...
 

چقدر صدایت کردم آن شب!!! بارها و بارها و بارها...ولی طنین صدایت را نشنیدم...

مگر نگفته بودی "درها را بکوبید تا به رویتان باز شود ؟!" مگر نگفته بودی "بخواهید و به شما

داده خواهد شد ؟!"

پس چرا...؟!

هنوز هم می گویم که : طاعتت موجب قربت است و به شکر اندرت مزید نعمت...اما........

بنده ای پریشان روزگار بودم ، که دست انابت به امید اجابت به سویت دراز کردم...ولی تو در

 من نظر نکردی...باز خواندم! باز اعراض کردی...

بار دیگر با تضرع و زاری خواندمت...ولی هنوز که هنوز است دعوتم اجابت نکردی و امیدم

بر نیاوردی...مگر چیز زیادی خواسته ام؟!

آری... گریه کردم ، ولی  نه به خاطر ضعف و ترس ، بلکه از فرط شجاعت و صبوری

و تحمل که ورای طاقتم بود و به صورت اشک از چشمانم سرازیر شد...

گفتی با دل شکستگان نزدیکی...

من نیز دل شکسته دارم ای یار...

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 21:55  توسط اولین | 
سخنانی آشنا از زبان دوستی غریب
 

 

سنگ،سنگ،سنگ.مثل سنگ شده ام. بی روح،لخت، بی حرکت. دستهایم، دستهایم دیگه توان جستجو ندارند . شاید تا حالا بر عبث پاییدم... پاهایم،پاهایم کو ؟ انگار جایی جا مانده اند.دلم که تکلیفش معلوم است . خاکش کردم زیر همان درخت شاتوت ته حیاط مامان بزرگ. چشم هایم خیره به سقف میشوند یا شاید به جایی که نمیدانم.

میشنوم که صدایم میکنند،چرا این عقربه های لعنتی آنقدر سریع میچرخند، خیام وار شاید.همه را میشنوم اما اینجا سنگی نشسته است . نمی خواهم جواب بدهم ،  میترسم ،  میترسم یک سنگ دیگر از جنس خودم آن سوی ارتباط باشد . حالا هی تو بگو با همه مردم شهر زیر باران باید رفت . حالا هی تو بگو هر کجا هستم باشم آسمان مال من است ...

دلم تنگ شده است . دلم برای احساسی که نبوده است تنگ شده است. چیزهای زیادی که تو این دنیا وجود داره و من جوابشو نمیدونم پرتم میکنه تو همون انحنای ناشی از فضا و مکان. نمیدونم فریاد زدن  و پافشاری روی آرمان آسمانی ناشی از جسارت و اراده ست یا از سادگی و بی تجربگی ؟نمیدونم. چیزای زیادی هست که من نمیدونم...

از وبلاگ زبان مادری

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 12:39  توسط اولین |