![]() |
دچار باید بود... |
![]() |
|
قطره ها تازه از آسمان به زمين رسيده اند از وبلاگ زبان مادری |
|
2 نوشته شده در
جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 17:32 توسط اولین |
|
|
گزیده ای از کتاب "دیوانه" اثر جبران خلیل جبران...
|
|
اینجا من میان برادرم کوه و خواهرم دریا نشسته ام. هرسه در تنهایی یکی هستیم،و آنچه ما را به هم می پیوندد مهری است ژرف و نیرومند و شگرف. از ژرفای خواهرم ژرف تر و از نیروی برادرم نیرومندتر و از شگفتی دیوانگی ام شگفت تر است. هزاران هزار سال می گذرد از زمانی که نخستین سپیده دم ما را بر یکدیگر پدیدار ساخت؛ و گرچه زایش و پرورش و مرگ جهان های بسیاری را دیده ایم،همچنان پر شور و جوانیم. ما پرشور و جوانیم، ولی جفتی و دیدار کننده ای نداریم.و گرچه همدیگر را پیوسته و نیمانیم در آغوش گرفته ایم ولیکن،خوش و خرسند نیستیم. مگر از خواهش فرو خورده و شور فرو نریخته چه خرسندی بر می آید؟ آن خدای فروزانی که باید بستر خواهرم را گرم کند کی می آید؟ و آتش برادرم را کدام ماده روزی فرو می نشاند؟ و کیست آنکس که بر دل من فرمان براند؟ در خاموشی شب خواهرم نام آن خدای آتشین را در خواب نجوا می کند، و برادرم آن الهه سرد و دور دست را فرا می خواند، اما من در خوابم که را می خوانم؟ نمی دانم! |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 21:4 توسط اولین |
|
|
گزیده ای از کتاب پیامبر اثر "جبران خلیل جبران"....
|
|
...ما به تو بسیار مهر داشتیم.گرچه مهر ما بی زبان بود و حجاب بر چهره داشت. ولی اکنون او [مهر]، با صدای بلند تو را می خواند و در پیش تو برهنه می شود. همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد ،تا آنگاه که ساعت فراق فرا می رسد. مهر همچنان که از قامت شما بالا می رود و نازکترین شاخه هاتان را که در آفتاب
می لرزند،نوازش می کند. |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 16:39 توسط اولین |
|
|
نشانی...
|
|
" نشانی " برای " او" که واژه " دوست" رابرایم معنا کرد... "خانه دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار، آسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید، و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است، در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است، می روی تا ته کوچه که از پشت بلوغ،سر به در می آرد، پس به سمت گل تنهایی می پیچی، دو قدم مانده به گل، پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی، و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد. در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی؛ کودکی می بینی، رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه نور، و از او می پرسی: |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 1:50 توسط اولین |
|
|
آنگاه كه " تقدير" نيست واز" تدبير" نيز كاري ساخته نيست ، "خواستن" اگر با تمام وجود، با بسيج همه ي اندام ها و نيروهاي روح و با قدرتي كه در"صميميت" هست ، تجلي كند ،اگر همه ي هستيمان را يك "خواستن" كنيم ، يك خواستن مطلق شويم، واگر با هجوم ها و حمله هاي صادقانه وسرشاراز يقين و اميد وايمان، "بخواهيم" پاسخ خويش را خواهيم گرفت .
"دکتر شریعتی"
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 0:53 توسط اولین |
|
|
سایه های دلتنگی...
|
|
...گاهی آنقدر دلت می گیرد،که جز گریستن راهی نداری،نه فریادرسی که کس بی کسیت گردد، نه هم نفسی که محرم تنهاییت شود.گویی خدا هم به فریاد دل تو نمی رسد! تنها و غریب به کنجی می نشینی، اشک می ریزی و آه می کشی... آه چه تماشا دارد آموی دو چشمانت وقتی که دلت طوفانیست...آه چه زیباست نرگسان وحشیت وقتی که عشق را بهانه می کنی و چشم در راهش می نشینی که: "تو را من چشم در راهم شباهنگام ، که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی..." ...از اعماق سینه ات آهی می کشی،خودت می مانی و باران اشکی که بر سینه ی دریاییت می نشیند؛حس غریبی که صدایت می کند،"باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی تو جا دارد برداری و به سمتی بروی که درختان حماسی پیداست." سمت جغرافیایی عشق،سمت ابدیت،سمت بودن، سمت بودن برای سرودن و سرودن برای بودن!سمتی که عشق خانه دارد،بودن خانه دارد،سرودن خانه دارد ، آزادی خانه دارد و به سمتی که "جریان دارد ماه ،جریان دارد طیف ،سنگ از پشت نمازت پیداست." تنها و بی پناه ،دور از همه کس،دور از همه جا،به قاب عکسی که در مقابل دیدگانت نشسته است خیره می شوی،نستعلیق را هجی می کنی و می خوانی: "راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست در آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست او را به چشم پاک توان دید چون هلال هر دیده جای جلوه ی آن ماه پاره نیست" به خود می آیی و نرم نرمک پای بر رکاب آن سمند راهوار خویش می گذاری و در پس کوچه های تنهایی خویش جولان می دهی،می تازی و می تازی،تا بدانجایی که حیثیت بوداییت،قداست اهوراییت و دم مسیحاییت صدایت می کند.همین که از رفتن باز می مانی و از خواندن دست می کشی،الهام نازنینی از آنسوی طبع لطیفت سرازیر می شود و می گوید: "بخوان بنام گل سرخ در صحاری شب، که باغها همه بیدار و بارور گردند، بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سفید، به آشیانه خونین دوباره باز گردند، ز خشکسالی چه ترسی؟که سد بسی بستند، نه در برابر آب، که در برابر نور، و در برابر آواز و در برابر شور، تو خاموشی که بخواند؟ تو می روی که بماند؟ که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟ زمین تهی است ز رندان، همین تویی تنها، که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی، بخوان بنام گل سرخ و عاشقانه بخوان ، حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی..." "دکتر هامون سبطی" |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 20:40 توسط اولین |
|
|
آری،آغاز دوست داشتن است، گرچه پایان راه ناپیداست، من به پایان دگر نیندیشم، که همین دوست داشتن زیباست... |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 9:34 توسط اولین |
|
|
هله عاشقان...
|
|
تقدیم به بهترین دوست و مهربانترین خواهر دنیا(مهسا هله عاشقان... هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی برسد به یـــار دلـــدار،بکند خدا خدایــی به مقام خــاک بودی، سـفر نـهان نمودی تا به آدمی رسیدی،هلــه تا بـه این نپایی تو مسافری روان کن،سفری بر آسمان کن تو بجنب پاره پاره، که خــــدا دهـد رهایی نفسی روی به مغرب،نفسی روی به مشرق نفسی به عرش اعلی که ز نــور اولیایـی منگر به هر گدایی، که تو خاص ازآنِ مایی مفروش خویش ارزان، که تو بس گرانبهایی صنما، تو همچو شیری،من اسیر تو چو آهو به جهان که دید صیدی، که بترسد از رهایی همگی وبـالم از تو، به خـــدا بنالـــــــم از تو ز همه جدام کردی،ز خودم مده جدایـــــــــــی
"مولانا" |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 1:39 توسط اولین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دچار يعنی عاشق،
و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دريای بيکران باشد . هميشه فاصلهای هست ، دچار بايد بود... |
|
RSS
|