![]() |
دچار باید بود... |
![]() |
|
زمزمه های دلتنگی...
|
|
... رنج تلخ است ولی وقتی به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم برای او
کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا میکند.طعم توفیق را می چشاند...
... و چه تلخ است لذت را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی
آزار دهنده ای است تنها خوش بخت بودن!!! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است...
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات میزند یاد تنهایی را در سرت زنده می کند.
تنها خوشبخت بودن رنج است.نیمه تمام است که تنها بودن بودنی به نیمه است و من برای
نخستین بار و آخرین بار در هستی ام رنج تنهایی را احساس کردم....... دکتر شريعتی |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 13:1 توسط اولین |
|
|
پیامبر...
|
|
گزیده ای از کتاب پیامبر اثر "جبران خلیل جبران"....
باری پيامبر(*) چنين گفت...: ای مردمان ارفالس،من از چه می توانم سخن بگویم،مگر از آنچه هم اکنون در روح
شما می گذرد؟ آنگاه المیترا گفت:با ما از مهر سخن بگو. پس او سر برداشت و مردمان را نگریست، و سکوت آنها را فرا گرفت.و او به صدای
بلند گفت: -هنگامی که مهر شما را فرا می خواند ، از پی اش بروید،اگرچه راهش دشوار و
ناهموار است. و چون بالهایش شما را در بر می گیرند، وا بدهید،اگرچه شمشیری در میان پرهایش
نهفته باشد و شما را زخم برساند. و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید،اگرچه صدایش رویاهای شما را بر هم
می زند،چنان که باد شمال باغ را ویران می کند. زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد، شما را مصلوب می کند. همچنان که می پروراند ،هرس می کند. همچنان که از قامت شما بالا می رود و نازکترین شاخه هاتان را که در آفتاب می
لرزند،نوازش می کند. و به جا آوردن سپاس یک روز دیگر برای مهرورزی؛ آسودن به هنگام نیم روز و فرو شدن در خلسه ی مهر؛ باز گشتن با سپاس به خانه در پسین گاهان؛ و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوستشان می دارید، با نغمه
ستایشی بر لب...
***
(*)پیامبر کتاب جبران "عیسای مسیح" نیست.در چهره "پیامبر" شباهتهایی به مسیح دیده می شود؛به ویژه سخنان او با مردمان "ارفالس" موعظه بر بالای کوه را، چنان که از قول مسیح در انجیل های چهاگانه آمده است،به یاد می آورند؛ولی این "پیامبر" در واقع ترکیبی است از همه انبیای ابراهیمی در تاریخ چند هزار ساله ادیان.... |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 12:48 توسط اولین |
|
|
افسانه ی نارسیس...
|
|
باز هم کيمياگر... کيمياگر کتابی بدون جلد را به دست گرفت که از کاروان آورده شده بود ، ولی می توانست نويسنده آنرا بشناسد: " اسکار وايلد" .آنرا ورق زد به افسانهء نارسيس رسيد. کيمياگر ، قصه نارسيس را می شناخت. جوانک زيبايی که هر روز، در آبگينه ای صورت خود را می ديد و به تماشای زيبايی خود می نشست تا... تا که روزی محو زيبايی خود شد، در آب افتاد و غرق شد. در آبگينه گلی روييد بنام..." نرگس ". اسکار وايلد ، تعبير تغزلی بر "افسانه" داشت و "پايان" آنرا چنين نوشت: بعد از مرگ نارسيس، اورآدها (Les Oreades) -الهه های جنگل- به کنار آن آبگينه رسيدند که روزگاری از آبی شفاف و شيرين سرشار بود و اکنون جامی است لبريز از اشکهای تلخ... الهه ها پرسيدند: "چرا اشک می ريزی...؟ " آبگينه گفت: "برای نارسيس می گريم ". گفتند : تعجبی ندارد ما همه وقت ، در تمامی جنگلها به دنبال آن آفريده زيباروی بوديم ولی...فقط تو می توانستي، هرروز ، در مقابل زيبايی او به سجده در آيی...". آبگينه پرسيد: " نارسيس مگر زيبا هم بود؟ " با تعجب جواب دادند : " چه کسی بهتر از تو خبر داشت؟!...بر ساحل تو خم می شد، در آينه ات هرروز نقش رخ خود می ديد..." آبگينه لحظه ای خاموش شد، پس آنگاه گفت : برای نارسيس گريه می کنم ولی هرگز زيبايی او را نديدم. برای نارسيس گريه می کنم چون ، هربار که او بر ساحل من خم می شد، در آينه چشمانش ، زيبايی خود را می ديدم...
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 12:34 توسط اولین |
|
|
افسانه ی عشق...
|
|
گزيده ای از کتاب کيمياگر اثر پائولو کويلو...
...وقتی " او" به " دیگری" رسید، و دو نگاه بر هم نشست، همه ی لحظات گذشته و همه رویاهای آینده
رنگ می بازند و کم نور می شوند، فقط "آن لحظه" باقی می ماند، لحظه ای که گویای "حال" است و
واقعیتی ، که گویی:
" نگاهی"، همه ی آنرا از پیش دید و" دستی" همه ی آنرا از پیش نوشت.همان دستی که " عشق" را
پدید آورد و عشق بزرگ را در دل نیمه ی دیگر انسانی جای داد که تلاش می کند،فکر می کند،استراحت
میکند، و در زیر آفتاب به جستجوی گنج خود می رود.چه؛ اگر چنین نبود،رویاهای موجودی به نام
انسان،مفهومی نداشت.....
*****
...نخلستان شاد شد، آسمان رنگ گرفت،زمان متوقف گردید، گویی که روح جهان با همه عظمت خود، با
همه رمز و راز "بیان بدون کلام" خود، بر او ظاهر شد.
وقتی نگاهش را دید، خورشید را هم دید که به شب می نشیند و برق نگاهی را دید از چشمان سیاه، همیشه
مرطوب، به رنگ شب که در افق طلوع می کند.لبانی را دید فرزانه و نیمه باز، مردد بین سکوت و لبخند،
بر چهره ای نه روشن نه تاریک، نه سوخته ،نه بی رنگ...
دریافت، دریافت که راز بیان جهان چیست و با ارزشترین پاره ی قابل فهم آن برای تمامی انسانها کدام
است.قسمی را که انسان در وجود هیجان زده ی خویش احساس می نماید، در روح حراسان خود میبیند و
در قلب ملتهب خود حس می کند.نامش "عشق" بود، چیزی قدیمی تر از آفرینش انسان و پیدایش صحرا
بود.جیزی که با درخششی متفاوت و نیروی رازگونه ی خود در افق احساس انسانها ، با تلاقی دو نگاه
طلوع می کرد،همانند دو نگاه...، دو نگاه بر لب چاه به بهانه ی آب یا هر بهانه ی دیگر که بهم رسیدند...
*****
- چرا می گویی که من عشق را نمی شناسم؟
کیمیاگر پاسخ داد: - چرا که عشق عادت ندارد همانند صحرا باشد و ساکن.مثل باد،باد باشد و گذرا...و
نه همانند تو...ناظر از دور باشد و عابر. - عشق نیرویی است که "جان جهان" را تعبیر می دهد،و مفهومی است که "جان
جهان" را تعبیرمی کند. - وقتی من برای اولین بار عشق را شناختم ، تصور داشتم که "آن" خود به تنهایی
کامل است. ولی در یافتم که انعکاس و برگردانیست از همه ی آنچه آفریده شدند. - پس آنرا پدیده ای دیدم با شوریدگی ها، نگرانی ها،اضطراب ها، کوشش ها، کشش ها و
خواهش هایش...
تپه های شنی با وزش باد جابجا می شوند ولی... صحرا همیشه صحرا باقی می ماند.... این است.... افسانه ی عشق... |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 12:17 توسط اولین |
|
|
من عاشق این شعر سهرابم...
دچار يعنی عاشق ، و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی بيکران دريا باشد . هميشه فاصلهای هست ، دچار بايد بود . و عشق صدای فاصلههاست ، صدای فاصلههايی که غرق در ابهامند . هميشه عاشق تنهاست . و دست عاشق در دست ثانيه هاست . و او و ثانيهها میروند آن طرف نور ، و او و ثانيهها روی نور میخوابند ، و او و ثانيهها بهترين کتاب جهان را به آب میبخشند . و ميدانند که هيچ ماهیای هرگز ، هزارمين گره رودخانه را نگشود . |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 11:41 توسط اولین |
|
|
تقديم به سهراب سپهری... به نام حق به نام آنکه دوستی را آفرید,عشق را,رنگ را… به نام آنکه کلمه را آفرید, و کلمه چه بزرگ بود در کلام او و چه کوچک شد آن زمان که می خواستم از "او" بگویم که هرچه بود, بیش از هر کلامی, خودش گفته بود باید این واژه های کوچک را شست سالهاست "دچارش" هستم و چه سخت بود بی دلی را ساختن خانه ای در دل و این دل بی نهایت,چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش "او" رفت و من نشناختمش در تمام میخکهای سر هر دیوار,آواز غریبش را شنیدم اما باز هم نشناختمش همانگونه که بغضهای گاه و بی گاهم را نشناختم. یا طولانی ترین ثانیه های تنهاییم که بعد از سر آغازکلامم,فقط خود "او" می داند که آن ثانیه ها چگونه گذشت فقط آنقدر "او" را شناختم که در سایه های افتاده به کلامش به دنبال جای پای "خدا" باشم اینجا هرچه هست, جز با صداقت "او" و کلام و نقشهای "او" , حوض بی ماهیست یا وسعتی بی واژه. و شاید مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن زاغچه ای که هیچکس جدی نگرفتش اینجا را هدیه اش میکنم, به آنکس که برای سبدهای پرخوابمان سیب آورده حیف که برای خوردن آن سیب تنها بودیم.... بر گرفته از سايت سهراب سپهری.... |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 0:39 توسط اولین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دچار يعنی عاشق،
و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دريای بيکران باشد . هميشه فاصلهای هست ، دچار بايد بود... |
|
RSS
|